نقدی بر مقاله ی اسلام سکولار پاد زهر تروریسم اسلام‌گرا

چندی پیش یکی از دوستان، من را از نگاشته شدن مقاله ای توسط فردی معلوم الحال مطلع کرد و خواست تا بخش هایی از ان را نقد کنم حقیر نیز با وجود مشغله های فراوان سعی کردم تا مطالبی چند پیرامون این مقاله را عرضه دارم آنچه می خوانید نقد ی بر مدعای اصلی مقاله «اسلام سکولار پاد زهر تروریسم اسلام‌گرا است »

در مقاله مورد نقد به ادعای های فراوانی برخورد می کنیم که اهل تحقیق قطعا هم جواب های آن اشکالات و ادعاها را می دانند و هم می توانند کتب و مقالات معتبر و مختلفی را که دانشمندان این عرصه نگاشته اند معرفی نمایند از این رو آنچه ما در پاسخ به اشکالات مطرح شده در نوشتار مورد نقد بیان می داریم همه نقل قول بزرگان این حوزه است در حالی که بعید به نظر می رسد نگارنده ی متن مورد نقد ، خود به منابع اصلی و کارشناسان خبره ی مسئله ای که بیان کرده است دسترسی نداشته باشد وانگهی علیرغم ظاهر علمی نوشتار مورد نقد بعید به نظر می رسد نویسنده صرفا حاصل تتبع و فهم خود را نگاشته باشد و غرایض سیاسی و ... در آن موثر نبوده باشند .

لیکن به در خواست بعضی از دوستان پیرامون نقد بخش هایی از آن نوشتار مطالبی را معروض می نماییم.

آنچه ظاهرا ادعای اصلی متن بود نقد است جمله ی زیر می باشد:
اسلام اگرچه به عدالت و ستمگری و دیگر مسائل حوزه عمومی حساس است و نسبت به آن‌ها نظر دارد، اما هیچ طرحی و تجویزی برای تشکیل حکومت و دولت اسلامی نداشته و از اساس سکولار است.

آنچه باید ابتداء تعریف شود این است که اسلام چیست ؟ و اسلام را چه کسی و به چه منظوری نازل نموده است ؟

آنچه اجمالا می توان در پاسخ به سوالات بالا گفت اینکه اسلام آخرین دین الهی است و قطعا بنا بر اقتضای ذات خود و بنابر ادعای خود باید راه سعادت و را به انسان نشان دهد .یعنی باید راهی را به انسان نشان دهد که بشر با تعاملات خود بتواند سعادت جاویدان را دست آورد حال سوال این است که اگر این تعاملات که عبارتند از تعامل انسان با خود انسان با خدا و انسان با جامعه ، به صورت کامل در دین موجود نباشد آیا این دین می تواند ضامن سعادت انسان گردد ؟آیا هدف خداوند که رساندن انسان به قله ی رفیع خلیفه اللهی بودن است محقق شده است ؟ پاسخ های ما در اینجا بسیار تعیین کننده خواهد بود زیرا اگر ما بگوییم دین با وصف نداشتن راهکاری برای تعامل میان انسان ها می تواند راهی برای رسیدن به سعادت ابدی باشد قطعا هیچ کس این جوا ب را از ما نخواهد پذیرفت زیرا رسیدن به قله های کمال جز با گذشتن از دنیا و تعامل کردن طبق آموزه های شریعت نمی تواند سعادتی را که دین برای ما تبیین می کند را به ارمغان بیاورد لذاست که ناچاریم بپذیرم دین مکلف است تا اگر می خواهد ما را به قله های رفیع انسانی برساند راهکاری نیز برای تعاملات صحیح ما با جهان اطراف و خصوصا هم نوعانمان ارائه دهد . ولی اگر در پاسخ به سولات مطرح شده بگوییم دین نیامده تا ما را به قله های سعادت برساند حقیقتا باید پرسید دین برای چه منظوری آمده است ؟آیا واقعا می شود با تعدادی دستور اخلاقی تمامی مسائل انسان را حل کرد و او را به سرمنزل مقصود رساند ؟ وقتی به این دست از سوالات برمی خوریم باید به خدا شناسی خود مراجعه کنیم و ببینیم دین را چه کسی برای بشر فرستاده است و ما از آن فرستنده چه تصوری در ذهن خود داریم ؟ کسانی که اسلام را به عنوان دین قبول دارند می گویند اسلام را خدا فرستاده است ولی این خدا چه صفاتی دارد؟ آنچه در مورد صفات خداوند در کتب اسلامی وجود دارد چیزی غیر از اینکه خداوند کمال محض است به ذهن متبادر نمی کند پس چگونه متصور است این کمال محض کاری انجام دهد بیهوده ؟ کسی که ادعای اولیه را بیان می کند باید بتواند به سوالاتی از این دست پاسخ گوید .

از این سوالات که بگذریم سوالی دیگر خود می نماید اگر فرض کنیم که دین هیچ بیانی برای تشکیل حکومت ندارد و صرفا دستورات اخلاقی و چیزهایی از این دست است و می خواهد با این اخلاق دنیا را اداره کند و نه با دستورات حکومتی در این صورت نیز ضرورت دینی بودن حکومت از میان نمی رود. زیرا غایت هر فکری این است که آموزه های خود را از هر جنسی که باشند در بزرگترین مقیاس و بهترین کیفیت جامه ی عمل بپوشاند در اینجا نیز حکومت و نیز مسند داری کسی که بیشتر آگاهی ها را نسبت به همان دستورات اخلاق دارد بهترین راه است و بااطمینان می توان گفت اگر برای هر تفکری امکان ایجاد حکومت باشد از تشکیل حکومت طبق موازین خود لحظه ای درنگ نخواهد کرد . با این نگاه هیچ مکتبی سکولار نیست.

اما اگر پرسیده شود آیا کسی که اسلام توسط او به مردم ابلاغ شده است خود نیز به این کار مبادرت نموده است یا نه ؟باید پاسخ داد بله ایشان این کار را کرده اند که تاریخ بر این امر گواه است . از اینجا به بعد این سوال مطرح می شود که آیا عمل ایشان مساوی با دین است یا خیر ؟ در پاسخ همانگونه در بخش قبل به توحید بازگشت نمودیم باید به پیامبر شناسی بازگشت کنیم قرآن در مورد پیامبر می فرماید :« و از سر هوس سخن نمى‏گويد»(سوره نجم آیه 3) پس کار های پیامبر منشاء وحیانی دارد این فرض طبق اجماع مسلمانان باطل است که پیامبر را غیر معصوم بدانیم و اگر پیامبر را غیر معصوم بدانیم چه دلیلی وجود داشت که خداوند او را مبعوث کند در حالی که ممکن بود او وحی را به درستی دریافت نکند و یا به درستی ابلاغ نماید و یا در آن دستبردی کند پس پیامبر واجب است که معصوم باشد وگرنه فرستادن او بی فایده بود و از سویی دیگر مسلمانان قاعده ای را به نام قاعده ی لطف قبول دارند که درآن قاعده بیان می شود که اگر پیامبر و امام بخواهد اشتباه بکند بر خداوند واجب است که باعث شود ایشان از کار خود بازگردند پس ممکن نیست پیامبر دست به تشکیل حکومت بزند در حالی که تشکیل حکومت کار غلطی باشد و انجام این کار غلط موجب نشود تا ایشان از مقام خود عزل شوند ویا خداوند ایشان را متوجه اشتباه خود آن هم در این اندازه ی و مقیاس بزرگ ننماید . پس از آنجا که پیامبر معصوم است و اعمال او برای ما حجت است و او حکومت تشکیل داده است پس اصل تشکیل حکومت امری مشروع است . و از آنجا که انسان یا بایداز خود سخنی بگوید یا دیگری سخنی را به او بیاموزد و از آنجا که بنا بر شهادت تاریخ پیامبر(ص) فردی بی سواد بودند لذاست که نمی توانستند سخنی از خود بگویند و اگر کسی سخنی از خود بگوید که مبنایی علمی ندارد حتما از روی هوای نفس و جهل سخن می گوید پس در این شرایط و بنابر مقدماتی که قبلا اشاره کردیم پیامبر باید حرف خداوند را بگوید تا از روی هوای نفس سخن نگفته باشد ووقتی پیامبر حکومت تشکیل می دهد و از خود سخنی هم ندارد که بگوید باید در حکومت خود حرف خدا بگوید پس دین که همان قرآن است در حوزه ی حکومت دارای نظر است و جانبی دیگر باید گفت وقتی قرآن کریم به صورت مطلق خود را تبیان برای همه چیز می داند چگونه ممکن است برای امری اساسی مانند حکومت بیانی نداشته باشد.

نظرات


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی